یخ فروش جهنم

این وبلاگو فقط فقط فقط به عشق علیرضا........... زدم

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون
پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه  چه زیبا بود اگر
پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون
پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط raha نظرات ()

با کدام بال ،

 می توان از زوال روزها و سوزها گریخت!؟

با کدام اشک ،

می توان پرده بر نگه خیره ی زمان کشید؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط raha نظرات ()

یک روز بلند آفتابی

در آبی بیکران دریا

امواج تو را به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم که تو را در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شکل

گویی که تو را به خواب دیدم

از تو تا من سکوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را میخواند مرغی از دور

میخواند به باغ سبز خورشید

در ما تب تند بوسه می سوخت

ما تشنه ی خون شور بودیم

در زورق آبهای لرزان

بازیچه ی عطر و نور بودیم

می زد می زد درون دریا

از دلهره ی فرو کشیدن

امواج امواج نا شکیبا

در طغیان به هم رسیدن

دستانت را دراز کردی

چون جریان های بی سر انجام

لب هایت با سلام بوسه

ویران گشتند روی لب هام

یک لحظه تمام آسمان را

در هاله ای از بلور دیدم

خود را و تو را و زندگی را

در دایره های نور دیدم

گویی که نسیم داغ دوزخ

پیچید میان گیسوانم

چون قطره ای از طلای سوزان

عشق تو چکید بر لبانم

آنگاه ز دست دور دریا

امواج به سوی ما خزیدند

بی آنکه مرا به خویش آرند

آرام تو را فرو کشیدند

پنداشتم آن زمان که عطری

باز از گل خواب ها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آب ها تراشید

پنداشتم آن زمان که رازیست

در زاری و های های دریا

شاید که مرا به خویش می خواند

در غربت خود،خدای دریا

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط raha نظرات ()

باز در چهره ی خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه ی هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من مانم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده ی عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که تو را دید م و گفت
دل من با دلت افسانه ی عشق
چشم من دیدی در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه ی عشق
یاد آن بوسه  که هنگام وداع
بر لبم شعله ی حسرت افروخت
یاد آن خنده ی بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده ی اشک
حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
آه اگر باز به سویم آیی
دیگر از کف ندهد آسانت
ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق
آخر آتش فکند بر جانت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط raha نظرات ()

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک سر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت((دوستت دارم))

پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهر آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمستش

حسرتم نیست ز آنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های ناگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

باز هم می توان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

می دهندم به سوی خویش آزار

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او می گفت

تکیه گاهی ست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پُر نشد جایش

به خدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم؟کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده،داد می خواهم

دل خونین،مرا چکار آید

دلی آزاد و شاد می خواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست

بی دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر به او باشد

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط raha نظرات ()

میخواهم بگویم فقر چیست؟


فقر همه جا سر میکشد

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست

فقر ، گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند

فقر، گاهی زیر زیباترین لباسها، شیک ترین اتومبیلها، فاخرترین جواهرات خود را پنهان میکند

فقر گاهی خود را زیر مدارک تحصیلی، تیترها و مقامها و منصبها، پنهان میکند

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ، طلا و غذا نیست

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر ضربه مشت تو بر سر من است

فقر ، همه جا سر میکشد

فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست

فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط raha نظرات ()

tu ye ruze sarde barfi.........................ba delam mesle parande..............labe hoz kenare narde..........harchi gashtam jaye garmi behtar az ghalbet nadidam. mishe dustam dashte bashi???????????Akhe birun kheyli sarde...........

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط raha نظرات ()

baraye inke daftare naghashiash sefid bud moallem dokhtarak ra tanbih kard,ghafel az inke oo faghat khodayi ra keshide bud ke hame migoftand didani nist

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط raha نظرات ()


آخرين مطالب
» ۱۳٩۱/٢/٢۸
» ۱۳٩۱/٢/٢۸
» ۱۳٩۱/٢/٢۸
» ۱۳٩۱/٢/٢۸
» گم گشته
» ۱۳٩۱/٢/٢٢
» ۱۳٩۱/٢/٢٠
» ۱۳٩۱/٢/٢٠
» سبزه فامیلامون روز13به در
» ۱۳٩۱/۱/۸

Design By : RoozGozar.com